دیوانه
من نظر باز گرفتن نتوانم همه عمر از من ای خسرو خوبان تو نظر باز مگیر
گرگ ها خوب بدانند ،در این ایل غریب،گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز.گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند،توی گهواره چوبی پسری هست هنوز.اب اگر نیست نترسید که در قافله مان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز. (دکتر زهرا رهنورد) در این خاك زرخیر ایران زمین دست مزن!چشم ،ببستم دو دست راه مرو!چشم ،دو پایم شکست حرف مزن!قطع نمودم سخن نطق مکن!چشم،ببستم دهن هیچ نفهم!این سخن عنوان مکن خواهش نافهمی انسان مکن لال شوم،کور شوم،کر شوم لیک محال است که من خر شوم (نسیم شمال) از پس پرده نگاه کن مثل شطرنج زمونه هر کسی مثل یه مهره توی این بازی می مونه یکی مثل ما پیاده یکی صد ساله سواره یه نفر خونه بدوشه یکی دو تا قلعه داره یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدن روبروی هم یه عمره ما رو دارن بازی می دن اونا که اول بازی توی خونه ی تو ومن پیش پای اسب دشمن اون همه سربازو چیدن ببین امروز تو بازی میون شاه و وزیرن هنوزم بدون حرکت پیش ما سنگر میگیرن تاج وتخت شاه دیروز در قلعشون نمی شه به خیالشون که این تاج سرشون تا همیشه یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت تاج رو از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت اون که ما رو بازی می ده اون که نه شاه نه سرباز،نه از پس پرده نگاه کن... وقتی احساس می کنیم زمان دگرگونی است،نا هشیارانه نوار ویدئو را به عقب بر می گردانیم تا هر شکستی را که تا حالا تجربه کرده ایم ،ببینیم. و البته ،هر چه پیر تر می شویم،لحظات دشوار زندگی مان فزونی می گیرد.اما در همان زمان،تجربه ،ابزار بهتری برای غلبه بر ان شکست ها و یافتن راهی در اختیارمان می گذارد که به ما رخصت پیشروی می دهد.باید نوار دوم را هم در دستگاه ویدئو ی ذهنمان پخش کنیم.اگر تنها نوار ویدئوی شکست هامان را تماشا کنیم،فلج می شویم.اگر تنها نوار موفقیت های خود را تماشا کنیم،در پایان خود را خردمندتر از ان چه هستیم،می پنداریم. به هر دو نوار ویدئو نیازمندیم.... راه عاشق به اتشی بر افروخته پیش روی ما می ماند .کسی که می خواهد اتش بیفروزد ،باید دود نا مطلوبی را تحمل کند که دم زدن را برایش دشوار می کند واشک به چشم هایش می اورد.این گونه عشق خود را باز می یابد.اما وقتی اتش بر افروخت ،دود می کند ،شعله ها اطرافش را روشن می کنند...و گرما و ارامش می بخشند. اما اگر کس دیگری برایش اتش روشن کند چه؟ اگر کسی چنین کند،عاشقی دروغین است خدایم، اه ای خدایم،صدایت می کنم بشنوصدایم شکنجه گاه این دنیا جایم ،به جرم زندگی این شد سزایم اه ای خدایم بشنو صدایم مرا بگذار با این ماجرایم ،نمی پرسم چرا این شد سزایم گلویم مانده از فریاد و فریاد،ندارد کس غم مرگ صدا را به بغض در نفس پیچیده سوگند،به گل های به خون غلتیده سوگند به مادر سوگوار جاودانه،به داغ نوجوانان دیده سوگند خدایا حادثه در انتظار است،به هر سو باده بخشی در گذار است به فکر قتل عام لاله ها باش،که خواب گل به گل کابوس خار است خدایم ای پناه لحظه هایم ،صدایت می زنم با گریه هایم الهی در شب قبرم بسوزان، ولی محتاج نامردان مگردان عطا کن دست بخشش رحمتت را،خجل از روی محتاجان مگردان الهی کیفرم را می پذیرم،که از تو ذات خود را پس بگیرم کمک کن تا که با ناحق مسازم،برای عشق و ازادی بمیرم خدایا ای پناه لحظه هایم،صداتی می کنم با گریه هایم نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت،ولی ان قدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد،تا گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش ،که او یکدم وپی درپی دم گرم گلوی خود را بفشارد در ان ،بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را متن بالا از گفته ها و نوشته های استاد عشق شهید شریعتی بود که من خیلی دوستش دارم و خوندن این متن به من یه حس خاص می ده حیفم اومد توی وب نذارمش امید وارم که شما هم خوشتون اومده باشه. دیرگاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار بهم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته نفس ادمها سر به سر افسرده است روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادویی شب در به روی من و غم میبندد می کنم هرچه تلاش او به من می خندد نقش هایی که کشیدم در روز شب ز راه امد وبا دود اندود طرح هایی که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود دیرگاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست در این خاموشی دست ها،پاها در قیر است.......
نبودند جز مردمی پاك دین
چو مهر و وفا بود خود كیششان
گنه بود آزار كس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاك
همه دل پر از مهر این آب و خاك
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیكو نهاد
كجا رفت آن دانش و هوش ما؟
كه شد مهر میهن فراموش ما
نبود این چنین كشور و دین ما
كجا رفت آیین دیرین ما؟
گرانمایه بود آنكه بودی دبیر
گرامی بدان پس كه بودی دلیر
به یزدان كه گر ما خرد داشتیم
كجا این سرانجام بد داشتیم؟
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آن روز دشمن به ما چیره گشت
كه ما را روان و خرد تیره گشت
از آن روز این خانه ویرانه شد
كه نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناكس به ده كدخدایی كند
كشاورز باید گدایی كند
اگر مایه ی زندگی بندگی است
دو صد باره مردن به از زندگی است
بیا تا بكوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
اگر مایه ی زندگی بندگی است
دو صد باره مردن به از زندگی است
بیا تا بكوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
شعر از حكیم فردوسی
گفت که از دوزخ ای نکو کردار،قدری اتش به روی ان بگذار
بگرفت و ببرد و باز اورد،عقد گوهر ز در جدا اورد
گفت در دوزخ هر جه گردیدم،درکات جهیم را دیدم
اتش و هیزم و زغال نبود،اخگری بهر اشتعال نبود
هیچ کس اتشی نمی افروخت؛ز اتش خویش هر کسی می سوخت
گیرم که بر سر این بام بنشسته بر کمین پرنده ای ،پرواز را علامت ممنوع می زنید ،با جوجه های نشسته در اشیانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید،گیرم می برید ،گیرم که می کشید،با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟
اب می خواهم سرابم میدهند ،عشق می ورزم عذابم می دهند
من نمی دانم کجا رفتم به خواب،ازچه بیدارم نکردی افتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند،بی گناهی بودم و دارم زدند
بعد از این با بی کسی خو میکنم،هر چه در دل داشتم رو میکنم
درد می بارد چو بدتر میکنم،طالعم شوم است باور میکنم
خنجری نامرد بر قلبم نشست ،از غم نامردمی پشتم شکست
نیستم از مردم خنجر به دست،هو پرستم، هو پرستم ،هو پرست
عشق اگر این است مرتد میشوم،خوب اگر این است من بد میشوم
قفل غم بر درب سلولم نزن،من خودم خوش باورم گولم نزن
من نمی گویم که خاموشم نکن،من نمی گویم فراموشم نکن
من نمی گویم که با من یار باش،من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است،گفتن اما هیچ نشنیدن بس است
روزگارت بادشیرین شادباش،دست کم یک شب توهم فرهاد باش
وای رسم شهرتان بیداد بود،شهرتان از خون ما اباد بود
از درو دیوارتان خون می چکید،خون من،فرهاد و مجنون می چکید
خسته ام از قصه های شومتان،خسته از همدردی مصنوعتان
عشق از من دور و پایم لنگ بود،قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
کوه کندن گر نباشد پیشه ام،بویی از فرهاد دارد تیشه ام
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود،تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست ما را وا کرد؟نه.فکر دست تنگ ما را کرد؟نه
هیچ کس اندوه ما را دید ؟نه.هیچ کس از حال ما پرسی؟نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد،هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای من نریخت،هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست حال من دیدنیست،حال من از این و ان پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم،گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوان فالم را گرفت،یک غزل امد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم،خود غلط بود ان چه می پنداشتیم
روزگاری دامنت می گیرد اه این فقیران تهی دست
تا کنون ایا کنار کودکان نیمه شب اشفته خفتستی؟
نه نه تو بی غم و مستی
تا کنون حتی برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بودستی؟
نه نه وتو بی غم ومستی
کجا پای تو تا زانو به گل بوده است؟
کجا چشمانت از بار گناهانت خجل بوده است؟
شبانگه ناله ی دهقان پیرراکه می گوید شنیدستی؟
نه نه تو بی غم و مستی
| Design By : Night Skin |




