تبليغاتX
دیوانه


دیوانه

من نظر باز گرفتن نتوانم همه عمر از من ای خسرو خوبان تو نظر باز مگیر

در گذشت ایت الله العضمی حسین علی منتظری بر عموم شیعیان سبز راه تسلیت باد.
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 12:15 توسط مرضیه| |

گرگ ها خوب بدانند ،در این ایل غریب،گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز.گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند،توی گهواره چوبی پسری هست هنوز.اب اگر نیست نترسید که در قافله مان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز.

(دکتر زهرا رهنورد)

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:34 توسط مرضیه| |

در این خاك زرخیر ایران زمین
نبودند جز مردمی پاك دین
چو مهر و وفا بود خود كیششان
گنه بود آزار كس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاك
همه دل پر از مهر این آب و خاك
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیكو نهاد
كجا رفت آن دانش و هوش ما؟
كه شد مهر میهن فراموش ما
نبود این چنین كشور و دین ما
كجا رفت آیین دیرین ما؟
گرانمایه بود آنكه بودی دبیر
گرامی بدان پس كه بودی دلیر
به یزدان كه گر ما خرد داشتیم
كجا این سرانجام بد داشتیم؟
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آن روز دشمن به ما چیره گشت
كه ما را روان و خرد تیره گشت
از آن روز این خانه ویرانه شد
كه نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناكس به ده كدخدایی كند
كشاورز باید گدایی كند
اگر مایه ی زندگی بندگی است
دو صد باره مردن به از زندگی است
بیا تا بكوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
اگر مایه ی زندگی بندگی است
دو صد باره مردن به از زندگی است
بیا تا بكوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

شعر از حكیم فردوسی

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:52 توسط مرضیه| |

دست مزن!چشم ،ببستم دو دست

راه مرو!چشم ،دو پایم شکست

حرف مزن!قطع نمودم سخن

نطق مکن!چشم،ببستم دهن

هیچ نفهم!این سخن عنوان مکن

خواهش نافهمی انسان مکن

لال شوم،کور شوم،کر شوم

لیک محال است که من خر شوم

(نسیم شمال)

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:31 توسط مرضیه| |

در گذشت استاد پرویز مشکاتیان بر همه ی عاشقان موسیقی اصیل ایرانی تسلیت باد.روحش شاد و یادش گرامی باد.
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:9 توسط مرضیه| |

داد درویشی از سر تمهید ،سر غلیان خویش را به مرید
گفت که از دوزخ ای نکو کردار،قدری اتش به روی ان بگذار
بگرفت و ببرد و باز اورد،عقد گوهر ز در جدا اورد
گفت در دوزخ هر جه گردیدم،درکات جهیم را دیدم
اتش و هیزم و زغال نبود،اخگری بهر اشتعال نبود
هیچ کس اتشی نمی افروخت؛ز اتش خویش هر کسی می سوخت

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:29 توسط مرضیه| |

گیرم که در باورتان به خاک نشسته اید و ساقه های جوانم از ضربه تبرهاتان زخم دارد،با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته بر کمین پرنده ای ،پرواز را علامت ممنوع می زنید ،با جوجه های نشسته در اشیانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید،گیرم می برید ،گیرم که می کشید،با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:54 توسط مرضیه| |

حالمان بد نیست غم کم می خوریم  ، کم که نه،هر روز کم کم می خوریم
اب می خواهم سرابم میدهند ،عشق می ورزم عذابم می دهند
من نمی دانم کجا رفتم به خواب،ازچه بیدارم نکردی افتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند،بی گناهی بودم و دارم زدند
بعد از این با بی کسی خو میکنم،هر چه در دل داشتم رو میکنم
درد می بارد چو بدتر میکنم،طالعم شوم است باور میکنم
خنجری نامرد بر قلبم نشست ،از غم نامردمی پشتم شکست
نیستم از مردم خنجر به دست،هو پرستم، هو پرستم ،هو پرست
عشق اگر این است مرتد میشوم،خوب اگر این است من بد میشوم
قفل غم بر درب سلولم نزن،من خودم خوش باورم گولم نزن
من نمی گویم که خاموشم نکن،من نمی گویم فراموشم نکن
من نمی گویم که با من یار باش،من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است،گفتن اما هیچ نشنیدن بس است
روزگارت بادشیرین شادباش،دست کم یک شب توهم فرهاد باش
وای رسم شهرتان بیداد بود،شهرتان از خون ما اباد بود
از درو دیوارتان خون می چکید،خون من،فرهاد و مجنون می چکید
خسته ام از قصه های شومتان،خسته از همدردی مصنوعتان
عشق از من دور و پایم لنگ بود،قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
کوه کندن گر نباشد پیشه ام،بویی از فرهاد دارد تیشه ام
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود،تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست ما را وا کرد؟نه.فکر دست تنگ ما را کرد؟نه
هیچ کس اندوه ما را دید ؟نه.هیچ کس از حال ما پرسی؟نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد،هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای من نریخت،هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست حال من دیدنیست،حال من از این و ان پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم،گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوان فالم را گرفت،یک غزل امد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم،خود غلط بود ان چه می پنداشتیم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:52 توسط مرضیه| |

ای شاه بی خیال مست،با توام،ایا با من مسکین حواست هست؟
روزگاری دامنت می گیرد اه این فقیران تهی دست
تا کنون ایا کنار کودکان نیمه شب اشفته خفتستی؟
نه نه تو بی غم و مستی
تا کنون حتی برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بودستی؟
نه نه وتو بی غم ومستی
کجا پای تو تا زانو به گل بوده است؟
کجا چشمانت از بار گناهانت خجل بوده است؟
شبانگه ناله ی دهقان پیرراکه می گوید شنیدستی؟
نه نه تو بی غم و مستی

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:42 توسط مرضیه| |

از پس پرده نگاه کن مثل شطرنج زمونه

هر کسی مثل یه مهره توی این بازی می مونه

یکی مثل ما پیاده یکی صد ساله سواره

یه نفر خونه بدوشه یکی دو تا قلعه داره

یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدن

روبروی هم یه عمره ما رو دارن بازی می دن

اونا که اول بازی توی خونه ی تو ومن

پیش پای اسب دشمن اون همه سربازو چیدن

ببین امروز تو بازی میون شاه و وزیرن

هنوزم بدون حرکت پیش ما سنگر میگیرن

تاج وتخت شاه دیروز در قلعشون نمی شه

به خیالشون که این تاج سرشون تا همیشه

یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت

تاج رو از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت

اون که ما رو بازی می ده ،اونه که مهره رو چیده

اون که نه شاه نه سرباز،نه سیاهه نه سفیده

از پس پرده نگاه کن...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:4 توسط مرضیه| |

وقتی احساس می کنیم زمان دگرگونی است،نا هشیارانه نوار ویدئو را به عقب بر می گردانیم تا هر شکستی را که تا حالا تجربه کرده ایم ،ببینیم.

و البته ،هر چه پیر تر می شویم،لحظات دشوار زندگی مان فزونی می گیرد.اما در همان زمان،تجربه ،ابزار بهتری برای غلبه بر ان شکست ها و یافتن راهی در اختیارمان می گذارد که به ما رخصت پیشروی می دهد.باید نوار دوم را هم در دستگاه ویدئو ی ذهنمان پخش کنیم.اگر تنها نوار ویدئوی شکست هامان را تماشا کنیم،فلج می شویم.اگر تنها نوار موفقیت های خود را تماشا کنیم،در پایان خود را خردمندتر از ان چه هستیم،می پنداریم.

به هر دو نوار ویدئو نیازمندیم....

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:31 توسط مرضیه| |

راه عاشق به اتشی بر افروخته پیش روی ما می ماند .کسی که می خواهد اتش بیفروزد ،باید دود نا مطلوبی را تحمل کند که دم زدن را برایش دشوار می کند واشک به چشم هایش می اورد.این گونه عشق خود را باز می یابد.اما وقتی اتش بر افروخت ،دود می کند ،شعله ها اطرافش را روشن می کنند...و گرما و ارامش می بخشند.

اما اگر کس دیگری برایش اتش روشن کند چه؟

اگر کسی چنین کند،عاشقی دروغین است;عاشقی که می تواند اتش را به هر جا که می خواهد ،ببرد،وهر گاه خواست ،خاموش اش کند.واز ان جا که به هیچ کس برافروختن اتش را نیاموخته،احتمال دارد همگان را در تاریکی رها کند.

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:30 توسط مرضیه| |

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:12 توسط مرضیه| |

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:5 توسط مرضیه| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:54 توسط مرضیه| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:47 توسط مرضیه| |

خدایم، اه ای خدایم،صدایت می کنم بشنوصدایم

شکنجه گاه این دنیا جایم ،به جرم زندگی این شد سزایم

اه ای خدایم بشنو صدایم

مرا بگذار با این ماجرایم ،نمی پرسم چرا این شد سزایم

گلویم مانده از فریاد و فریاد،ندارد کس غم مرگ صدا را

به بغض در نفس پیچیده سوگند،به گل های به خون غلتیده سوگند

به مادر سوگوار جاودانه،به داغ نوجوانان دیده سوگند

خدایا حادثه در انتظار است،به هر سو باده بخشی در گذار است

به فکر قتل عام لاله ها باش،که خواب گل به گل کابوس خار است

خدایم ای پناه لحظه هایم ،صدایت می زنم با گریه هایم

الهی در شب قبرم بسوزان، ولی محتاج نامردان مگردان

عطا کن دست بخشش رحمتت را،خجل از روی محتاجان مگردان

الهی کیفرم را می پذیرم،که از تو ذات خود را پس بگیرم

کمک کن تا که با ناحق مسازم،برای عشق و ازادی بمیرم

خدایا ای پناه لحظه هایم،صداتی می کنم با گریه هایم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:40 توسط مرضیه| |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت،ولی ان قدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد،تا گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش ،که او یکدم وپی درپی دم گرم گلوی خود را بفشارد در ان ،بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

متن بالا از گفته ها و نوشته های استاد عشق شهید شریعتی بود که من خیلی دوستش دارم و خوندن این متن به من یه حس خاص می ده حیفم اومد توی وب نذارمش امید وارم که شما هم خوشتون اومده باشه.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:5 توسط مرضیه| |

سلام.دوستان چند روز پیش این شعر رو توی دیوانه مرحوم سهراب سپهری دیدم.خوشم اومد.دیدم خالی از لطف نیست بذارمش تو وب.امیدوارم خوشتون بیاد.البته به قوله یکی از دوستای ماهم عاقلان دانند............

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیوار بهم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

نفس ادمها

سر به سر افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب

در به روی من و غم میبندد

می کنم هرچه تلاش

او به من می خندد

نقش هایی که کشیدم در روز

شب ز راه امد وبا دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این خاموشی

دست ها،پاها در قیر است.......

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:13 توسط مرضیه| |

نیمه شعبان بر همه ی دوستداران اهل بیت مبارک باد.

اقا تو رو خدا زودتر ظهور کن چون به حضورت بیشتر از هر وقت دیگه نیازمندیم

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:21 توسط مرضیه| |


Design By : Night Skin